رضای عشق

در اینجا با عشق مولا امام رضا سایر ائمه سعی به درج مطالبی در این رابطه خواهیم داشت.

عطر افشانی ملائک
ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳٠   کلمات کلیدی: قطعه ادبی

عطر افشانی ملائک                       

 

نویسنده: م . علیان نژادی
نام شفا یافته: ماه شیرین – اهل پاکستان
نوع بیماری: ضربه مغزی

شب، پرده سیاه خود را روی تاقدیس روز کشیده، و غبارش را همه جا پاشیده بود. اتوبوس، جاده آسفالت را میشکافت، و نور چراغهایش مثل خنجری در دل شب فرو میرفت؛ در آن دور دستها، چراغهای شهر سوسو میزد.
مسافران، به شوق زیارت دوست، پای در راه نهاده بودند، یکی دعا میخواند و دیگری ذکر میگفت. دختر جوان به صندلی تکیه داده و نگاهش را به دور دستها سپرده بود.
گرچه بیش از شانزده بهار از عمرش نمیگذشت ولی از نشاط و شور حال جوانی کمتر اثری در او دیده میشد. چند سال بود که تحرک و شادابی برای او معنای خودش را از دست داده و بیماری مثل خوره به جانش افتاده بود و نیروی جوانیاش را به تحلیل میبرد. پدر و مادر، که سالها چون شمع در غم فرزند دلبندشان میسوختند، حالا خسته از آن همه طبابتهای بینتیجه، بار سفر بسته و میآمدند تا خاضعانه در خانه بزرگواری را بکوبند که دست رد به سینه کسی نمیزند. فاطمه نگاهی به ماه شیرین کرد و گفت: دخترم گرمته؟ پاسخ مادر، سکوت بود. سکوتی که پنج سال، آتش به جان او زده بود. مادر پنجره را باز کرد. نسیم، صورت دختر را نوازش داد. حرم را، هالهای از معنویت فرا گرفته بود و دلباختگان جذب آن گشته و عاشقانه گردش جمع شده بودند تا امامشان را زیارت کنند. وقتی که غلام محمد و خانوادهاش وارد حرم شدند، شوق زیارت بیش از پیش در دلشان ریشه دواند، حس کردند این زیارت با زیارتهای چند روز گذشته فرق میکند، اما ترس از این که فکرشان در غالب یک رؤیا باقی بماند، لحظهای آرامشان نمیگذاشت. مرد، صندلی چرخدار را به جلو میراند، بر روی آن جسم معلول ماه شیرین قرار داشت؛ هر کس او را میدید، تأثر و تألم در چهرهاش موج میزد. زن با بغض و اضطراب گفت: میگم اگه آقا جواب رد بهمون بده، کجا بریم؟ مرد آهی کشید و گفت: توکل به خدا کن زن، امیدوار باش. آستان قدرس از طرف امام ما رو دعوت کرده و حتما آقا میخوان مرادمون رو بدن.
قلب مرد به شدت میتپید و رنگ به چهره نداشت، گرچه این کلامها را برای آرامش و امیدواری همسرش میگفت، ولی در دلش غوغایی بود، او محکم دستههای صندلی چرخ دار را در دست فشرد با این عمل سعی داشت به اضطرابی که از لرزش دستانش مشهود بود غلبه کند و آن را به اختیار خود درآورد. داخل صحن مملو از زواری بود که وجود سراسر از عشقشان تشنه زیارت بود، فاطمه به سوی پنجره فولاد رفت و انگشتانش را به مشبکهای عشق سپرد گره نیاز را لمس کرد و غرق در اشک خالصانه زمزمه کرد: آقا، یه ماهه دل از وطن بریدیم و بهت پناه آوردیم، خواهش میکنم بچمونو شفا بده خواهش میکنم ... ناله او در میان همهمه سایر زوار گم شد، همه دستی سبز یافته بودند که قادر بود گره از دشوارترین کارها بگشاید.


مرد نگاه زلالش را از میان پلکهای مرطوبش، به گنبد طلا دوخت. گنبد در دل سیا شب درخشش خیره کنندهای داشت او متوسل به هشتمین اختر آسمان امامت و ولایت شد و با دلی شکسته به درگاه خدا التماس کرد و طلب حاجت نمود، به طرف فرزندش که پشت پنجره فولاد به خواب رفته بود راهی شد و کنار او چمباتمه زد، همسر محمد برای زیارت به داخل حرم رفته بود. مرد، سرش را بر روی دستانش گذارد و به گذشتهای نه چندان دور اندیشید: درست پنج سال قبل بود که ماه شیرین همراه با سایر بچهها به مدرسه میرفت. در راه همچون بچه آهویی تیز پا میدوید و مسیر خانه به مدرسه و بالعکس را میپیمود، هنگامی که از مدرسه باز میگشت، با سخنان شیرین کودکانه خود به تن خسته از تلاش روزانه والدینش جانی دوباره میبخشید. آنها زندگی خوب و سعادتمندی داشتند و به رغم بیبضاعتیشان از مستمندان دستگیری و دلجویی میکردند. وقتی آنها قسمتی از اندک البسه و غذایی که داشتند را میبخشیدند و خود در مضیقه به سر میبردند غلام محمد میگفت: تو نیکی میکن و در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز.
روزها از پی هم میگذشت، و میرفت که غنچه زندگی محمد و فاطمه، تبدیل به گل زیبایی شود تا فضای خانه را معطر به حضور خود کند، که ناگهان بر اثر حادثهای که در راه مدرسه برای دختر پیش آمد، باعث ضربه مغزی و در نتیجه بر هم خوردن تعادل فکری و از بین رفتن قدرت تکلم ماه شیرین شد.
از آن روز، دیگر شادی و خنده برای خانواده غلام محمد معنا نداشت و رنج بیماری ماه شیرین از یک سو و ضعف مالی آنان از سوی دیگر، اعضای خانواده را رنج میداد؛ تا اینکه پس از ناامید شدن از درمان، با ارسال درخواستی نیازشان را به سوی آستان نور و امید مرقد مطهر حضرت رضا (ع) آوردند و پس از دریافت دعوتنامه با هزینه امام راهی شدند، در ایران، آستان مقدس امام رضا (ع) برای آنان مسکن و سایر نیازها را تأمین کرده و پس از گذشت یک ماه که متوسل به امام هشتم شدهاند، تا به حال نتیجه نگرفته و قرار است فردا رهسپار وطن خود شوند، اما اگر دست خالی برگردند در پاسخ انتظارات دوست و آشنا چه بگویند؟ دکترهای ایران نظر اطبای پاکستان را تایید کردند و همه رأی به صعب العلاج بودن بیماری ماه شیرین دادند. فقط میتوانست معجزهای او را نجات دهد تا دوباره با پرتو افشانیثاش محفل خانواده را روشن کند و شادی را به آنها بازگرداند. پدر با سینهای پردرد، قلبی شکسته و دلی گرفته، در خلوت خود، اشک میریخت و از آقا یاری میجست.
مادر که تازه از زیارت بازگشته بود، بر زمین نشست، آرام سر دختر را بر زانو نهاد و با گوشه شال سرش، عرق را از روی گونههای دختر زدود و عاجزانه از امام خواست تا سلامتی را به فرزندش باز گرداند. کمی آن سوتر تعدادی از زائران، دعای توسل میخواندند. فاطمه، از صمیم قلب با آنان همراهی میکرد اشک میریخت و با مولا راز دل میگفت. کشتی شکسته فاطمه غرق در دریای بیکران معشوق بود.
ماه شیرین از خواب بیدار شد، چشم گشود، برق شادی در نگاهش میدرخشید، خواست حرفی بزند اما زبانش او را یاری نمیکرد، با تلاش زیاد توانست فریادهای پیاپی رضاجان سر دهد. شاخه امید، به یکباره به شکوفه نشست، فریادهایش سرشار از شادی شد، نگاهها متوجه او گشت، مادر از هوش رفت و پدر از شادمانی در پوست خود نمیگنجید. اشک، به صورتها دوید. فضا آکنده از عطر ملائک شد.
گویی در تمام صحن و سرا، سجادههای عبودیت گسترده شد و نسترنها در قیام خود بر مشبکهای پنجره فولاد پیچیدند و سر به آسمان عشق ساییدند. جمعیت گرد آنان حلقه زد، ماه شیرین و والدینش، جبهه بر آستان رضوی ساییدند و سر به سجده شکر نهادند. گویی اعجاز عشق شکل گرفت. آسمان آبی به رنگ عشق شد و کبوتران در جشن آب و آینه و عشق پر و بال زنان در پهنه آسمان رها گشتند. خانواده غلام محمد که راضی نشده بودند امید نیازمندی که در خانهشان را میکوبد، ناامید بکنند و سعی بر آن داشتند به سنت اهل بیت (ع) که همانا دستگیری از مستمندان است، عمل کرده و با انجام این کار، موجب ترویج فرهنگ احسان شوند؛ وقتی که دست نیاز آنها در خانه امام را میکوبیدند، پاداش نیکوکاریشان را گرفتند.
و بدین سان، ثمره آن همه خیرخواهی، انسان دوستی و محبت غلام محمد و فاطمه در شفا یافتن فرزندشان متجلی شد.
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع).