رضای عشق

در اینجا با عشق مولا امام رضا سایر ائمه سعی به درج مطالبی در این رابطه خواهیم داشت.

شعرسرخ
ساعت ٦:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۳٠   کلمات کلیدی: شعر

داستان سبز التماس

تو بـر زخـم دلـم باریده اى باران رحمت را   تو را مـن مـىشناسم، مـنبع پاک کـرامت را
من ازچشمان آهوخوانده ام رخصت که فرمودیش   کـه من حـس مىکنم درد درونسوز شکایت را
ازآن روزى کـه حلقه بر ضریحت بست دستانم   دلم شـیدا شد و دادم زکـف دامـان طاقت را
شـکوفه مـىدهد دسـتان سـبز التماسم، عشق!   بـیـا تـفسیر کـن آیـات زیـباى اجـابت را

 

حوا جعفرى

 


از تبار نور

آن شب تمام عرشیان جشنى به پا کردند   نـام شـما را آسـمانىها صـدا کردند
شـرقىترین خورشیدها آمد به پابوست   هفت آسمان را پر زنور و باصفا کردند
از آسـمان درهـاى پرواز و رهایى را   بـهر پرسـتوى اسـیر عشق وا کردند
آن شـب که آمد سبزپوشى از تبار نور   آن شب که دل را از غم دنیا رها کردند
آن شـب تـمام دسـتهاى آبـى عاشق   تـا آسـمان رفتند، بارانى، دعا کردند
آن شـب شـب میلاد سبز هشتمین لاله   دل را پر از عطر و صفاى یاسها کردند
باران مهر و رحمت و نور و صفا بارید   دل را بـه عـشق پاک (آقا) آشنا کردند

 

مریم شمس

 

سرمه خاک تو

شـاه شـوم، مـاه شـوم، زر شوم   در حـرمـت بـاز کـبوتر شـوم
اى مـلک الـحاج! کـجا مىروى؟   پشـت بـه این قبله چرا مىروى؟
سـعى در ایـن مروه صفا مىدهد   خـاک بـهشت اسـت، شفا مىدهد
سـنگ تو بر سینه زد ایران زمین   سـرمه خـاک تو کشد هند و چین
سـنگ بـه پاى تـو وفـا مىکند   راز دل شـیـعـه ادا مـىکـنـد
تـا اثـر پاى تـو جـا مانده است   ایـن دهـن بـوسه وامـانده است
سـنگ سـیاهى که در این جاستى   ســر سـویـداى نـظـرهاستى
عـهد بـجز بـا لب پیمانه نیست   جز تو ولى نیست، ولىعهد چیست؟
مـشرق دل عـرصه شبدیز نیست   هر که على نیست، ولى نیز نیست
دام بچیــنـیـد ز دارالــسـلام   صـید حـرام است به بیت الحرام

 

مهدى بیاتى ریزى

 

حاجت سبز
آمدم تا برایت بگویم
رازهاى بزرگ دلم را
بر ضریحت دخیلى ببندم
تا کنى چاره اى مشکلم را
آمدم با دلى تنگ و خسته
تا به پاى ضریحت بمیرم
یا که اى ضامن آهو از تو
حاجتم را اجابت بگیرم
حاجتم سبز چون روح جنگل
حاجتم پاک و ساده چو دریاست
حاجتم آرزویى بزرگ است
حاجتم مثل یک خواب زیباست
من کویرى عطشناک و خشکم
من بلد نیستم راه دریا
تو بیا و نشانم ده از لطف
سرزمینى که سبز است و زیبا
یا شبى که پر از غصه هستم
یک ستاره شود میهمانم
من ز دردم برایش بگویم
او شود همدم و همزبانم
آمدم با دلى تنگ و خسته
بغض هم بر گلویم نشسته
خواستم حاجتم را بگویم
حرف من در زبانم شکسته

علىرضا حکمتى

 

دیار معطّر

هواى زیارت تو را مىبرد   از این جا به سوى دیار خدا
دیارى معطر ز گلهاى نور   بهشتى پر از عطر آیینه ها
بـیا بال پرواز را وا کنیم   به سوى مدینه، بهشت رضا

 

نسترن قدرتى

 

بوى خدا
نام تو مثل نور
مثل ستاره هاست
یاد تو اى رضا!
آرام جان ماست
نام تو مثل آب
شفاف، ساده، پاک
یاد تو اى رضا!
باران به قلب خاک
نام تو باصفاست
مثل بهار و باغ
یادت به راه ما
روشن ترین چراغ
نام تو سرخ سرخ
مثل شهادت است
یاد تو سبز سبز
مثل زیارت است
نام تو مثل گل
بوى خدا دهد
یادت امام ما!
دل را صفا دهد

نسترن قدرتى

 

زائر نواز

در کودکـى دستم به دست مـادرم بود   وقتى به درگاهت رضاجان مـىرسیدم
آواى هر گلدسته ات را گرم و پرشور   با گوش جـان از بیکرانها مـىشنیدم
آن روز هم چون روزهاى خوب دیگر   شور طوافت در دل من شعله ور بود
گرم و سبکبال و رها، بىتاب بىتـاب   گویى مرا شوق حریمت بال و پر بود
مادر تمام غصه ها را با تو مـىگفت   از رنج جانسوز و غم و درد نهـانش
مىشد که نقش غم زلوح سینه اش خواند   از گـریـه آرام و اشک دیـدگـانش
همچون کبوتر شاد و بىآرام و خرسند   بر گرد بام روضـه ات پرواز کردم
تـا بیکـران آسمـانهـا نـور دیـدم   وقتى که چشم خـویشتن را باز کردم
همچون پرنده در قفس این جا اسیرم   دستى گشـا زائـرنـوازى کن اماما!
مگذار بىروى تو بنشینم شب و روز   نقش خـوش اعجـاز بازى کن اماما!
مهرت همیشه در سرم، عشقت به جانم   چون ریشه سرو وصنوبرپاگرفته است
تـو هـشتمین نور شب یلداى مایـى   عشق تو درجان ودل ما پاگرفته است
تا بـار دیگر روى مـاهـت را ببینم   بـا التـفاتى حاجت ما را روا کـن
بستم گـره بر پنجره، چشـم انتظارم   تا باز گردم، این گره را نیز وا کن

 

حوا جعفرى

 

قصه دل

عطر خدا مىوزد از کـو به کو   دل شـده با آیینـه ها رو به رو
غنچه جـان مـىشکفد دم به دم   غنچه دل مـىشکفد تـو به تـو
شوق من عاشق حق باور است   مىرود از دیـده من جو به جو
عطر خدا مىبرد از دست، دل   عشق رضا مـىبردم سو به سو
فـرصت ابـراز اگر باشـدم   شرح دهم قصه دل مـو به مو

 

نسترن قدرتى

 

وسعت نگاه تو

شـعـر زلال آبـى دریـا را   در وسعت نگـاه تـو مىبینم
زیباتریـن بهار شکـوفـا را   در وسعت نگـاه تـو مـىبینم
خورشید مىدرخشـد ومىتابد   از مشرق زلال نـگـاه تـو
صبح امید روشـن فـردا را   در وسعت نگـاه تـو مىبینم
اى بـاور همـیشه رؤیایـى   گـل آیـه اى ز رازشکوفایى
آیـیـنه زلال تـمـاشـا را   در وسعت نگاه تـو مـىبینم
یک لحظه هم دودیده نمىگیرم   از آسمان روشـن چشمـانت
یک آسمان حضور تـمـنا را   در وسعت نگاه تـو مـىبینم
درسایه سار روشن چشمانت   بارانى ازحضور خداجارى است
مـن قدرت خـداى توانـا را   در وسعت نگـاه تـو مىبینم
تو از تبـار سبـز بهارانـى   از نسل سـرخ آینه دارانـى
رنگین کمـان بـاور گلها را   در وسـعت نگاه تـو مىبینم
آرامش است آنچه که مىبارد   از آیـه هاى آبـى ایمـانت
آرامش تـمـامـى دنیـا را   در وسعـت نگاه تو مـىبینم
دست نیاز و درگـه والایت   اى روشناى خلـوت شبهایم
شوروشرار وشوق وتولا را   در وسعت نگاه تـو مىبینم
جام جهان نماست نگـاه تو   آرام وسبز وساده ورؤیایى
آبـىترین کـرانه دریا را   در وسعت نگاه تو مىبینم

 

نسترن قدرتى

 

پنجره سبز

ماییم و دل زار و همـان پنجـره سبز!   با حال گرفتار و و همان پنجـره سبز!
ماییم و دلى سوخته از آتش حـسـرت   با چشم گهربار و همان پنجـره سبـز!
با جان لبالب ز غم و غصـه و مـاتم   در حسرت دیدار و همـان پنجره سبز!
عمرى همه حسرت،همه ماتم،همه دورى   با غصه بسیـار و همـان پنجره سبز!
با بـال و پـر خسته و با قلب شکسته   با یک دل بیمـار و همان پنجره سبز!
آقـا! به کرامـات شما چشم به راهیم   سر بر سر دیوار و همان پنجره سبز!
مىگفت ز غم نسترن اى ضامن آهو!   مـاییم و دل زار و همان پنجره سبز!

 

نسترن قدرتى

 

سپیده هشتمین
درود بر تو
اى هشتمین سپیده
- اگر از سایه ساران درود مى پذیرى-
باران نیز به اِزاى تو پاک نیست.
و بر ما درود
- اگر فاصله خویشتن تا تو را ،
تنها بتوانیم دید-
اى آفتاب،
ما آن سوى ذرّه مانده ایم!

* * *

من آن پرنده مهاجرم
که هزار سال پریده است
اما هنوز،
سواد گنبدت
پیدا نیست.
آوخ که بال کبوتران حَرَمت
از چه تیرهاى زهرآگین خسته است
شکسته است.

* * *

اى عرش !
اى خون هشتم !
نیرویى دیگر در پرم نه !
که ما را هزار سال
نه رهتوشه اى بر پشت بود
و نه شمشیرى در دست !
و مگر در سینه ،
عشق مى افروخت
مى سوخت ،
که چراغ تو ،
روشن ماند.

* * *

رشته اى از زیلوى حَرمت
زنجیر گردن عاشقان
و سلسله وحدت است
و خطى که روستاها را به هم مى پیوندد.

* * *

گل مُهره هاى ضریحت
دلهاى بیرون تپیده ما
تبلور فلزى ایمان است.
چنان گسترده اى
که جز از حلقه ضریحت نمى توان دید !
تو را باید تقسیم کرد
آن گاه به تماشا نشست
خاک تو ، گستره همه کائنات
و پولاد ضریحت
قفسى ست
که ما
یارایى خود را
در آن به دام انداخته ایم
تو سرپوش نمى پذیرى
طلاى گنبدَت
روى زردى ماست
از ناتوانى ادراکمان از تو
که بر چهره مى داریم

* * *

تو مرکز وُفورى
کِشتهاى ما از تو سبز
پستانهاى ما از تو پر شیر است.
تو مَدار نعمتى
سیبستانهامان
سرخى چهره را
از زردىِ قبّه تو وام دارند
و گنبد تو
تنها و آخرین آشتى ما
با زر است
هر چند اگر
فریب زراندوزان تاریخ باشد

* * *

شتر از مسلخ
به فولاد تو مى گریزد
آهن تو
پیوند جماد و نبات و حیوان
بخشش تو ،
اعطاى خداى سبحان است
وقتى تو مى بخشى
دست مریخ نیز
به سوى سقاخانه ات
دراز است.
ناهید و کیوان و پروین ،
دیروز ، صف در صف
در کنار من و آن مرد روستا ،
در مضیف خانه تو
کاسه در دست
به نوبت آش
ایستاده بودیم.

* * *

کاش ( ایستاده) بودیم !
تو ایستاده زیستى
هر چند
با میوه درختى گوژ و نشسته
مسمومت کردند.
اما ،
شهادت
تو را ایستاده ، درود گفت.
و اینک جایى که تو خوابیده اى
همه کائنات به احترام ایستاده است.

* * *

من با اشک مى نویسم
شعر من
عشقى است
که چون مورچه
بر کاغذ راه افتاده است
اى بلند !
سلیمان وار
پیشِ روى رفتار من
درنگ کن !
سپاه مهرت را بگو
نیم نگاهى به جاى مورچگان بیفکند.

* * *

تو امامى !
هستى با تو قیام مى کند
درختان به تو اقتدا مى کنند
کائنات به نماز تو ایستاده
و مهربانى
تکبیرگوى توست
عشق
به نماز تو
قامت بسته است
و در این نماز
هر کس مأموم تو نیست
(مأمون) است !
درست نیست
شکسته است.
تاریخ چون به تو مى رسد
طواف مى کند.

* * *

یا کلمة الله !
عرفان در ایستگاه حَرمت
پیاده مى شود
و کلمه
چون به تو مى رسد
به دربانى درگاهت
به پاسدارى مى ایستد !
شعر من نیز
که هزار سال راه پیموده
هنوز ،
بیرون بارگاه تو
مانده است.

على موسوى گرمارودى

 

شبى در حرم قدس

دیـده فرو بسته ام از خاکیان   تا نـگرم جلـوه افـلاکیـان
شاید از ایـن پرده ندایى دهند   یـک نفَسـم راه به جایى دهند
اى که بر این پرده خاطرفریب   دوخته اى دیده حسرت نصیب
آب بزن چشـم هوسنـاک را   بـا نظـر پاک ببین پـاک را
آن که دراین پرده گذریافته است   چون سَحر ازفیض نظریافته است
خوى سحر گیر و نظرپاک باش   رازگـشاینـده افـلاک بـاش

 

* * *

 

خـانه تـن جـایگه زیست نیست   در خور جانِ فلکى نیست، نیست
آن که تـو دارى سرِ سوداى او   برتر از این پـایه بـوَد جاى او
چشمه مسکین نه گهرپرور است   گوهر نایاب به دریـا دَر است
ما که بـدان دریـا پیوسته ایم   چشم ز هر چشمه فرو بسته ایم
پهنه دریا چو نظرگـاه ماست   چشمه ناچیز نه دلخـواه ماست

 

* * *

 

پرتو این کـوکب رخـشان نگر   کوکبه شـاه خراسـان نـگـر
آینه غـیـب نـمـا را ببـیـن   ترک خودى گوى و خدا را ببین
هرکه بر او نور رضا تافته است   دردل خود گنج رضا یافته است
سایه شه مایه خرسـندى است   مُلک رضا مُلک رضامندى است
کعبه کجا؟ طَوف حَریمش کجا؟   نافه کجا؟ بـوى نسیمش کجا؟
خاک ز فـیض قدَمش زر شده   وز نـفسش نافه معطّر شـده
مـن کیم؟ از خیلِ غلامان او   دستِ طلب سوده به دامان او
ذرّه سرگشته خورشیدِ عشق   مرده، ولى زنده جاویدِ عشق
شـاه خراسان را دربان منَم   خـاک درِ شاه خراسان منَم

 

* * *

 

چـون فلک آیین کهـن ساز کرد   شیـوه نـامردمى آغـاز کـرد
چاره گر، از چاره گرى بازماند   طـایـر اندیشه ز پـرواز ماند
با تن رنجـور و دل نـاصبور   چاره از او خواستم از راه دور
نـیمشب، از طالع خنـدانِ من   صبـح برآمد ز گریبـان مـن
رحمت شه درد مرا چاره کرد   زنده ام از لطف دگربـاره کرد
بـاده باقـى بـه سبـو یـافتم   و ایـن همه از دولت او یافتم

 

محمدحسن رهى معیّرى

 

* * *

تضمین سروده بلند عبدالرحمان جامى
نورالدین عبدالرحمن جامى شاعر و نویسنده نامدار ایرانى، زاده تربت جام و بزرگترین سراینده و ادیب سده نهم هجرى در خطه خراسان است. آثار بسیارى در عرفان و ادب دارد و به سال 898 در هرات درگذشته است. شعر زیباى او در بیان منقبت حضرت امام رضا علیه السلام از مشهورترین سروده هاى تاریخى پیرامون آن امام است که شاعران بسیارى، از آن استقبال کرده یا آن را تضمین نموده اند... از جمله مرحوم شیخ على اکبر مروّج خراسانى است که سروده وى را در تضمین شعر جامى مىخوانید:
عزیزا خدایت اگر داد تمکین
برو طوس پابوس شاه سلاطین
بگو با تضرّع به آهنگ شیرین:

سلام على آل طه و یاسین
سلام على آل خیر النبیّین

جبین نِه بر آن آستان معلاّ
خدا را نما سجده با صد تمنّا
سپس عرضه بنماى با چشم غبرا

سلام على روضة حلّ فیها
امام یُباهى به الملک و الدین

شه طوس مولاى بر حق که آمد
وصىّ نبىّ حجّت حق که آمد
ز هر مشفق و دوست اشفق که آمد

امام بحق شاه مطلق که آمد
حریم درَش قبله گاه سلاطین

شهى کو بوَد حجّت حىّ سبحان
شهى کو بوَد آیت ذات رحمان
شهى کو بوَد ملجأ اهل ایمان

شه کاخ عرفان گل شاخ احسان
دُر دُرج امکان مَه برج تمکین

خدیو خراسان که جانها فدایش
خدا کرده خلق دو عالم برایش
خلایق همه ریزه خوار عطایش

علىّ بن موسى الرضا کز خدایش
رضا شد لقب چون رضا بودش آیین

سلاطینِ با مجد و با فرّ و عزّت
خواتینِ با قدر و با عزّ و عفّت
بسایند بر درگهش روى ذلّت

پى عطر روبند حوران جنّت
غبار درش را به گیسوى مشکین

رسد فیض آن شه به عالى و دانى
برو نزد قبر شریفش زمانى
نگه کن در آنجاست گنج نهانى

ز فضل و شرف یابى او را جهانى
اگر نبودت تیره چشم جهان بین

مروّج! رضاى رضا را تو مىجو
بجز درگهش جاى دیگر مکن رو
چه خوش گفت جامى مر این شعر نیکو:

اگر خواهى آرى به کف دامن او
برو دامن از هر چه جز اوست برچین

شیخ على اکبر مروّج خراسانى