مباهله

  به هر صورت آنها هنگام عصر بود که به شهر مدینه آمدند و با جامه‏هاى فاخر و زربفت که به تن کرده و انگشترهاى طلا که در دست داشتند با تجملات و وضعى که تا به آن روز شهر مدینه به خود ندیده بود وارد شهر شدند،اما وقتى پیش پیغمبر اسلام رفتند و سلام کردند دیدند آن حضرت رو از ایشان گرداند و پاسخ سلامشان را نیز نداد و سخنى با آنها نگفت. 

    هیئت مزبور که با عثمان بن عفان و عبد الرحمن بن عوف سابقه آشنایى داشتند به نزد آن دو رفته گفتند:پیغمبر شما براى ما نامه‏اى نوشته بود و چون ما به نزد او آمده‏ایم پاسخ سلام ما را نداده و با ما سخن نمى‏گوید،چاره چیست؟

    آن دو نفر براى تحقیق مطلب و راه چاره به نزد على بن ابیطالب(ع)آمده گفتند:اى ابو الحسن به نظر شما چه باید کرد؟على(ع)فرمود:به نظر من اگر اینها این جامه‏ها را از تن بیرون کرده و این انگشترهاى طلا را از انگشتان خود بیرون آورند،پیغمبر آنها را مى‏پذیرد و همین طور هم شد که چون جامه‏ها و انگشترهاى طلا را بیرون کردند و به نزد آن حضرت رفتند پیغمبر اسلام پاسخ سلامشان را داد و آنها را پذیرفت،و آن گاه فرمود:سوگند بدانکه مرا به حق مبعوث فرموده اینان بار اول که پیش من آمدند شیطان همراهشان بود.

    سپس براى تحقیق حال،سؤالاتى از آن حضرت کردند که از آن جمله سید پرسید:اى محمد درباره مسیح چه مى‏گویى؟

    فرمود:او بنده و رسول خدا بود.ولى سید سخن آن حضرت را نپذیرفته و بناى ردو ایراد را گذارد تا اینکه آیات سوره آل عمران از نخستین آیه تا حدود 70 آیه در این باره بر پیغمبر نازل شد که از آن جمله این آیه در پاسخ همین گفتارشان بود که خدا فرموده:

    «ان مثل عیسى عند الله کمثل آدم خلقه من تراب...» 

    همانا حکایت عیسى در نزد خدا حکایت آدم است که او را از خاک آفرید...]

    و در ضمن همین آیات دستور«مباهله»با آنها را نیز به پیغمبر داد که فرمود:

   «فمن حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع أبناءنا و أبناءکم و نساءنا و نسائکم و أنفسنا و أنفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله على الکاذبین» 

   [و هر کس با وجود این دانش که براى تو آمده باز هم درباره عیسى با تو مجادله کند به آنها بگو:بیایید تا ما پسران خود را بیاوریم و شما هم پسرانتان را و ما زنانمان را و شما نیز زنانتان را و ما نفوس خود را و شما هم نفوس خود را،آن گاه تضرع و لابه کنیم و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار دهیم.]

آیه ۶۱ال عمران

   و بدین ترتیب پیغمبر اسلام به امر خداى تعالى نصاراى نجران را به مباهله دعوت کرد و آنها نیز پذیرفته و گفتند:فردا براى مباهله مى‏آییم.سپس ابو حارثه به همراهان خود گفت:فردا که شد بنگرید اگر محمد با فرزندان و خاندان خود به مباهله آمد از مباهله با او خوددارى کنید و اگر با اصحاب و پیروانش آمد به مباهله‏اش بروید.

   و چون روز دیگر شد رسول خدا(ص)در حالى که دست حسن و حسین را در دست داشت و فاطمه(س)نیز دنبالش بود و على(ع)از پیش رویش مى‏رفت براى مباهله حاضر شد.

   عاقب و سید هم نزد ابو حارثه آمدند و چون رسول خدا(ص)را دیدند ابو حارثه پرسید:اینها که همراه محمد هستند کیان‏اند؟

   بدو گفتند:آن یک برادر زاده و داماد اوست،و آن دو کودک پسران دخترش‏هستند و آن زن نیز دختر او و عزیزترین و نزدیکترین افراد نزد او مى‏باشد. 

   رسول خدا(ص)همچنان آمد و در جاى مباهله دو زانو روى زمین نشست. 

ابو حارثه که آن منظره را دید گفت:

   به خدا سوگند محمد به همان گونه که پیمبران براى مباهله روى زمین مى‏نشینند نشسته است و از این رو از مباهله با پیغمبر اسلام خوددارى کرده و سرباز زد و گفت:من مردى را مى‏بینم که با تمام جدیت آماده مباهله است و ترس آن را دارم که در ادعاى خود راستگو باشد و یک سال بر ما نگذرد که در دنیا نصرانى مذهبى به جاى نماند و همگى هلاک شوند و به دنبال آن به نزد رسول خدا(ص)آمده گفتند:

    اى ابا القاسم ما با تو مباهله نمى‏کنیم و حاضر به مصالحه و پرداخت جزیه هستیم،و رسول خدا(ص)براى آنها قراردادى نوشت که هر ساله دو هزار جامه که قیمت هر جامه چهل درهم خالص باشد بپردازند.

(سایت حوزه)

/ 2 نظر / 16 بازدید
علی

سلام دوست عزیز وبلاگ تو لینک کردم . اگر لایق می دونی وبلاگ مرا لینک بزنید

علی

سلام دوست عزیز هنوز شما وبلاگت را آپدیت نکردید من این بار هم به شما پیام گذاشتم . و ضمنا وبلاگ من آپدیت شده می توانید نظرت را بنویسید